بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ

من گفتم؛
ای خدا و مولا و پروردگارم،بر فرض که بر عذابت شکیبایی ورزم،
ولی بر فراغت چگونه صبرکنم؟ (دعای کمیل)

و تو گفتی؛
به من پشت کرده ای در حالی که اگر می دانستی
چقدر دوستت دارم و چقدر چشم براه آمدنت هستم،
بندبند وجودت از شدت شوق پاره می شد.
(حدیث قدسی/شیخ حر عاملی)
تو سفر نکرده ای که در انتظار بازگشتت باشم.
در آن دور دست ها، نمانده ای تا به افق ناپیدا ... چشم بدوزم.
به افسانه ها تعلق نداری که در خیال و رویا ترسیم ات کنم.
گم نشده ای تا جستجویت کنم.
از احوال من، بی خبر نماندهای که درمانده و گرفتار بمانم.
از یادم نبرده ای که به هلاکت افتم.

تو همین جایی، زیر همین آسمان، روی همین زمین ... و شاید در همین شهر.
در کنار من ای، با من ای و همراه من.
تو نزدیک من ای، به همان نزدیکی که یک دوست می تواند بود.
تو حق و حقیقت ای ... تو حی و حاضری .
بارش باران نشان از حضور توست...
و خروش رود، گرمی آفتاب، سرسبزی کشتزار، زمزه جویبار، نوازش نسیم، لطافت شبنم .... روایت بودن تو.
تک تک نفسهایم، تپش قلب شوریده ام همه فریاد می زنند که تو هستی ... تو هستی
یا ابن الحسن! تو حاضری و سهم من از خورشید وجودت ... به اندازه حضور من است در میان اشعه آفتابات.
مهربان ترین پدر
............................................................
باتشکر از دوستان محبین آشکارو نهان

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لبها
ذکر یا صاحب الزمان گل کرد
جان ایران! چه شد که جانت را
جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردی؟
جسم تو کامل است، ناقص نیست
میدهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد
رحم الله عمّی العباس...

برای کسی که آخرین سالهای کار روزنامه نگاریش را در روزنامه ای مثل کیهان به مصاحبه با شخصیتهای طراز اول سیاسی وفرهنگی گذرانده است، حتما جای خالی «مصاحبه با نخست وزیر دفاع مقدس» در حکم یک آرزوی ناکام در عوالم حرفه ای است. حکایت گروه گفتگوی کیهان در سالهای پایانی دهه 70 وآخرین سالهای دهه 80 به جهت ناکامی در گرفتن یک مصاحبه مفصل وتاریخی با مهندس میر حسین موسوی- نظیر آنچه در مصاحبه 16 ساعته با آقای هاشمی رفسنجانی صورت گرفت- در حکم همان آرزوی ناکام در عالم روزنامه نگاری است.
سال 1381- پیش ازآنکه طرح مصاحبه مفصل با آقای هاشمی رفسنجانی اجرا شود- کیهان تصمیم گرفت در راستای سلسله مصاحبه های خود با شخصیتهای برجسته سیاسی وفرهنگی واقتصادی، عملکرد دهه اول انقلاب را با رئیس دولت دفاع مقدس (مهندس موسوی) به مصاحبه بگذارد. شخصا پیگیر قضیه شدم؛ با تلفن ونمابر ارتباط اولیه برقرار شد، اما از همان ابتدا معلوم بود که این بار با در بسته ای مواجه هستیم که به این آسانی باز نمی شود. 
بالاخره بعد از چند بار گفتگوی تلفنی با مسؤول دفتر آقای مهندس، در یک روز گرم تابستانی به محل کار دفتر ایشان در ساختمان مجمع تشخیص مصلحت رفتم. پیکان سفید یخچالی پارک شده در نزدیکی دفتر نشانه حضور او در دفتر کارش بود. دفتر آرام وبدون رفت وآمد مهندس، به روشنی از دوران حاشیه نشینی آخرین نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران حکایت می کرد. با همان برادری که برای گرفتن وقت مصاحبه چندین بار تلفنی چانه زده بودم، این بار حضوری طرح موضوع کردم وآخر الامر نوشته ای را به دستش دادم وخواهش کردم همین الان به مهندس برساند. او، اما تکلیفش روشن بود وبا خوشرویی تمام همان پاسخها را تکرار کرد: آقای مهندس اصلا مصاحبه نمی کند، نه با شما (کیهان) با هیچ رسانه دیگری هم حرف نمی زند، من تقاضای شما را مطرح کردم ولی جواب ایشان منفی است. گفتم به ایشان بفرمایید اصلا مصاحبه هیچ، کسی از اصحاب جنگ وجانبازی اینجاست ودوست دارد نخست وزیر امام (ره) را یک بار از نزدیک ببیند. اما پاسخ این درخواست نیز منفی بود. حقیقتش دلخور شدم، توقع داشتم یک جانباز قطع نخاع ویلچری که در آن هوای گرم خودش را به آنجا رسانده، حداقل برای چند دقیقه به حضور پذیرفته شود. از من اصرار بود واز آن مسؤول خوشرو وخوش برخورد دفتر مهندس، انکار. نشد که نشد.
گفتگو با مهندس موسوی به مثابه یک آرزوی حرفه ای ناکام همواره همراه من بود تا همین روزهای اخیر که مهندس موسوی تصویر دیگری از دوران سکوت 20 ساله اش ارایه کرد وحیرت همگان- از جمله روزنامه نگاری چون من- را برانگیخت.
نمی دانم، این روزها خیلی دلم برای آن روزهای خودم می سوزد که عاشق مصاحبه با موسوی بودم. دوست داشتم میرحسین همان میرحسین دوست داشتنی ای باشد که نامش حس نوستالژیکی در امثال ما ایجاد می کرد.
این روزها گاهی با خود می گویم کاش آن شخصیت ثابت قدمی که از موسوی در ذهن داشتیم تا ابد باقی می ماند ویا حالا که ترجیح داده است این سرمایه کم نظیر را خرج خروج از حاشیه نشینی سیاست وورود به متن قدرت کند، لااقل در این معامله زیان نکند وآسیب جدی نبیند، چیزی که واقعیتهای ملموس جامعه خلاف آنرا نشان می دهد!
قدرت الله رحمانی
ای بپا کننده آتش بر در خانه فاطمه علیها السلام ؛ آهسته تر فریاد بزن!
می دانی پشت این در چه کسی آمده است؟! جمعیتی که همراه آورده ای باعث وحشت بانویی میشود که محسن همراه اوست!به همراهانت بگو که ساکت باشند که ناموس خدا در خانه است و عزیزان پیامبر صلی الله علیه و آله خدا در کناراویند!
هیزم آورده اید!اینجا کجاست؟ چرا آنها را کنار دیوار خانه میچینید؟
سکوت علی علیه السلام اینچنین آتش غضب شما را برا فروخته است!
ای آتش...!
اینان به خدا و پیامبر معتقد نیستند تا حرمت عزیزان وحی را پاس بدارند، تو مسوزان عزیزان این خانه را! اینان داغ دیده اند. تازه عزیز خود پیامبر صلی الله علیه و آله را از دست داده اند. بگذار با غم خود بسوزند. تو بر سوز آنان میفزا.

ای آتش...!
اینقدر زبانه مکش. کودکان وحشت میکنند.مادر را و محسن را که پشت در هستند مواظب باش!
از عرش این خانه را می نگرند! اینجا جای آتش نیست!
...خدایا بوی دود میاید! شعله های آتش را میبینم که بر در خانه گرفته و نیمی از آن را سوزانده و همچنان بالا میرود.
خدا کند اهل خانه بیرون رفته باشند. خدا کند کسی پشت در نباشد.خدا کند زود از شعله آتش با خبر شوند و بچه ها را نجات دهند.ای کاش می توانستم فریاد بزنم و اهل خانه را خبر کنم تا پناهی بگیرند.
افسوس و صد افسوس...
اینک ما مانده ایم و جای خالی زهرا و محسن علیهماالسلام که تا ابد فراموش شان نخواهیم کرد.
برای استخوان شکسته و پهلوی مجروحش اشک میریزیم. برای کتف و بازوی تازیانه خورده اش، سینه مسمار دیده و صورت حرارت کشیده اش، بر سر و رو و سینه خود میزنیم و برای محسنش میسوزیم.
ای شبنم اشک!
بنویس شرح مصیبت های زهرا سلام الله علیها را ، که سخت آزرده ایم.
بازگو تا شیعیان آهی کشند و سیلابی یر دیده روان کنند...
.......................................................
با تشکر از دوستان محبین آشکارونهان
mohebineashkaronahan@gmail.com
امروز دیگر همه چیز تمام شده است ....همه جا بوی خون و غم می دهد... دخترکان کوچک با گوشهای مجروح، خسته و دردمند با کاروان شام در حرکتند و همه شان در بهت و ناباوری این همه ستمند ... آنان نمی دانند چرا اینگونه باید باشند؟ چرا پدران و برادرانشان را با این همه کینه کشتند و سر بریدند؟ چرا با خوشحالی سرها را در گونی ریختند و بر سر بردن آنها با هم دعوا کردند؟... آری،بچه ها همه ی این صحنه ها را دیدند و چشیدند اما دلیلش را نفهمیدند... با همه ی تلاش های حضرت زینب (س) که سعی داشت تا نگذارد ببینند ولی دیدند... و پشتشان از این همه خشونت و بی مهری خمیده گشت...آیا تا به حال کودکانی را که به خاطر رنج و غم دُلا دُلا راه بروند دیده ای؟! اما زینب (س) و امام سجاد (ع) دیدند و خدا می داند که به حالشان چه ها گذشت! کودکان همچنان در حرکتند در حالی که نمی دانند به کجا می روند؟ و اینکه چرا در این مسیر مردم آنان را تمسخر می کنند؟ چرا به اشکشان می خندند و شادی می کنند؟ مادران و خواهران بزرگتر خود را می بینند که از بی معجری دستها را بر سر گزارده و از خجالت آنچنانند که گویی آرزویشان این است که زمین دهن باز کند و آنان را ببلعد تا از نگاههای زهر آلود شیاطین مردنما رهایی یابند... آری کودکان، با این همه حیرت و سوالهای بی پاسخ با کاروان شام همچنان در حرکتند....
در این زمان و این شرایط چه کسی می تواند این همه آوارگی و زجر را حس کند... من و تو که زیر سایه ی گرم خانواده در این زمستان سرد، در گرمای شومینه و شوفاژ به سر می بریم و غذا و آسایشمان به راه است آیا لحظه ای و فقط لحظه ای از آن همه درد اهل بیت را می توانیم لمس کنیم؟ نه گمان نمی کنم ولی می شناسم زنان و کودکانی را که اکنون و در زمان حال می توانند آن رنجها را حس کنند و از اعماق وجود بفهمند ... مردم غزه را می گویم... زنان و کودکانی که آنان نیز نمی دانند که چرا اینگونه باید کشته شوند و از بین بروند؟!... گویا در کره ی خاکی با این همه جمعیت تنها آنان اضافه اند. اضافه که نه گویا مزاحمند و باید سریعا کشته شوند.... آری حتی کودکان که همواره تحت محبت بوده اند نمی دانند که چرا باید این همه خشم را تحمل کنند؟ آنان نمی دانند که در تفکر این قوم شوم، این قوم نفرین شده، کودکان مسلمان نیز تروریست و جنایت کارند و جز مرگ راهی برایشان نیست!... آیا نه این است که طفلان تنها به بازی فکر می کنند و با عروسکهایشان جشن می گیرند....حتی اکنون نیز عروسکهای نیمه سوختشان را در دست دارند... مگر نه این است دنیای پاک کودکان؟! تنها چون مسلمانند تروریستند. این جانیان مگر چه حولی از اسلام دارند که اینقدر به خون مسلمان تشنه اند؟ تشنهی خون من و توی مسلمان... کاش می فهمیدند که اسلام همه اش زیبایی است و برای نجات انسانها...... نه، آنان کوردلند وهرگز این را نخواهند فهمید. امام هم این را می دانستند که فرمودند: اسراییل باید از صحنه ی روزگار محو شود. آری، جزای کوردلان و قاتلان جز این نباید باشد!
دیگر خسته شده ام، خسته از این همه ظلم. آیا وقت قیامی گسترده نرسیده است؟ آیا وقت آن نرسیده که مهدی زهرا از بوستان فاطمی ظهور کند و نجاتمان دهد؟
نمیدانم، تنها آرزو می کنم تا راهی باز شود که به شما مظلومان بپیوندم و در کنار شما بر این همه رنج بگریم و بمانم و استقامت کنم.

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم!
در اينصورت كره زمين مانند فردی 46 ساله خواهد بود! که هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در بارهي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكندهاي داريم!
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كردهاند.
اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد.
و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نميگذرد و حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچارهي 46 ساله آورده است!
او طي 40 دقيقهي بيولوژيكي، از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است.
او خودش را به نسبتهاي سرسامآوري زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است، سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير ايستاده و به اين حملهي برق آسا نگاه ميكند!
منبع : کاریزما مشاو
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پرشده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت، فرشته سکوت کرد؛ آسمان و زمین را به هم ریخت، فرشته سکوت کرد؛ جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، فرشته سکوت کرد؛ به پرو پای فرشته پیچید، فرشته سکوت کرد؛ دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز... با یک روز چه کاری می توان کرد...؟ فرشته گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید.اما میترسید حرکت کند،می ترسید راه برود،نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد...بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد، مقامی به دست نیاورد، اما... اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.
برگرفته از وبلاگ:www.khodaparasti.blogfa.com